من چون از این حرف های سیاسی بلد نیستم بزنم(یعنی از سیاست خوشم نمیاد) و حال و حوصله ی این جنگ و جدل ها رو ندارم ... الان یه مطلب ادبی آوردم تا یه ذره فضای وبلاگ عوض بشه.....(البته شعرش یه ذره غمناکه....)
جالا هم این شعر رو تقدیم می کنم به دلهای پاک و مهربونتون (وای چه قدر احساسی نوشتم...)
چه ساده گذشتيم و گذاشتيم بر ما بگذرد ...
چه ساده دل گفتيم و شب بازي را از ما برد ...
چه ساده تنها شديم و درد وجود را گرفت ...
چه ساده خنديديم به خود تا کسي به ما نخندد ...
چه ساده تمرين بوسه کرديم تا اشک مرحم دردهايمان نباشد ...
چه ساده باختيم تا برنده غرور باشيم...
چه ساده خاطرات را به عشق زندگي دانستيم...
چه ساده خود را به گوشه اي غمزده ساختيم تا کسي نخواند بازي روزگار را ...
و چه ساده باور کرديم که ديگر براي هم نيستيم
حرف آخر:زيبايي و عشق تمام روياي من است كه با روزهاي من تغيير نمي كند؛ عشق هميشه مثل جويباري است كه جاري مي شود ولي هيچگاه نمي گريزد و زيبايي، رنگين كمان خورشيد است كه شكوفه مي دهد در افشانة آبشارهاي بلندي كه نسيمي به ميان گل ها مي فرستند....
(اگه این پست با مطالب قبلی متفاوت بود نگید بلد نیست مثل بقیه بنویسه ...بزارید به حساب تنوع)
