تبليغاتX
وطن دیووووووونتم

امروز یه مطلب عشقولانه ای نوشتم

آخه موضوع کم آوردم ، مجبور شدم

بقیه که عین خیالشون نیییییییی

انگار نه انگار یه وبلاگ اینجا تنها مونده

خب به هر حال امیدوارم از این پستم خوشتون بیاد

التماس دعا دارم

یا علی

 

 

در جلسه ی امتحان عشق،

من مانده ام  و یک  برگ ی سپید!

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی.....

درددل من درین کاغذ کوچک جا نمیشود!

در این سکوت بغض  آلود ، قطره ای

کوچک به  روی  برگه ام!

و برگه که عاشقانه قطره را به آغوش میکشد.

عشق.....

عشق تو نوشتنی نیست.....

در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم!

وقت تمام است.

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 18 Apr 2008ساعت 14:8 به قلم مهناز خانومی  | 

 

Click for Full Size View

نوروز و به همه ی هموطنان گلم تبریک میگم

امیدوارم تو این سال شاهد آبادانی هر چه بیشتر

وطنمون باشیم

 

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

یا علی

 

+ نوشته شده در  Tue 25 Mar 2008ساعت 15:4 به قلم مهناز خانومی  | 

 

سلام به همه ی دوستان

جرا اینقدر کم این وبلاگ و آپ میکنین؟

من که حسرت گذشته هارو میخورم

امروز اومدم با چند تا جمله ی زیبا

امیدوارم خوشتون بیاد

مواظب خودتون باشین

در پناه حق

 

ـ وقتی به دنیا می آیی در گوشت اذان میخوانند

وقتی میمیری بر بدنت نماز میخوانند

چه کوتاه است عمر به فاصله اذان تا نماز.

 

ـ از پیری پرسیدم:چه زمانی انسان پیر میگردد؟

فرمود:درست آنزمان که از گذشته ی خود

 پشیمان میشود و افسوس آن را بخورد.

 

ـ خدایا به هر که دوست میداری بیاموز:

که عشق ورزیدن از زندگی کردن بهتر است.

 

+ نوشته شده در  Tue 5 Feb 2008ساعت 14:17 به قلم مهناز خانومی  | 

 

عید همتون مبارک

{الیوم اکملت لکم دینکم}

 

سلام به همگی

عید همتون مبارک

اینم عیدی من به شماهاست

به پیشنهاد نگار جان سعی میکنم که بیشتر

در وبیلاگ حضور داشته باشم

البته اگه منو قابل بدونین

همتونو دوست دارم

موفق باشین

 

+ نوشته شده در  Fri 28 Dec 2007ساعت 17:3 به قلم مهناز خانومی  | 

 

سلام 

شاید دیگه منو فراموش کرده باشین ،  اما من همیشه به وبلاگ سر میزدم

وبلاگ خیلی پیشرف کرده ،از همتون ممنونم

امروز دیگه تصمیم گرقتم یه مطلب خوشکل در مورد وطن

تو این وبلاگ بنویسم و در کنار این نوشته ازتون تشکر کنم

دست همتون درد نکنه 

ای دیار گمنام ! ای آشیانه ی نیم سوخته ی کبوتران بی گناه

و ای سرزمین نسل مظلوم ! قرنی است که تو را از یاد برده اند،

و سالیانی است که مظلومانه ترین موسیقی غم از تو به گوش میرسد.

اما من هر صبح و شام  دشت های سرسبز ،رودهای خروشان،

کوه های پرشکوه،دره های پیچ در پیچ،آفاب روشن و آسمان نیلگون تو را

در آیینه ی خاطر خویش به نظاره می نشینم و در پشت چهره ی غبارآلود

و فرسوده ات،غرور،عظمت و افتخارات دیرینه ی تو را جستجو میکنم.

سالهاست که تو را مجروح می بیینم و همچنان زخمهایت را بی مرحم!

و اینک با خدای خویش عهد میبندم که زخم های تو را با دستان خویش

و در سایه ی توکل به خدای مهربان،تلاش و رنج پی گیر،مرهم گذارم.

با خدای خویش عهد میبندم که برای آبادانی و عظمتت

لحظه ای آرام نگیرم و بار دیگر کتاب افتخارات تو را ورق بزنم.

خداوندا  از تو میخواهم که مرا یاری کنی.

تو میهن همیشه جاوید منی!

 Click for Full Size View

 

 

+ نوشته شده در  Fri 14 Dec 2007ساعت 16:4 به قلم مهناز خانومی  | 

 

بیا تا دست هم گیریم

بیا تا یار هم باشیم

بیا درمان هم گردیم

بیا غمخوار هم باشیم

بیا تا چون کبوتر ها

بسازیم آشیان از صلح

کنیم این خاک پاک آباد

چنان رشک جنان از صلح

بیا تا مهربان باشیم

بیا کز کینه بگریزیم

بنای دشمنی بر کن

که طرح دوستی ریزیم

((من)) و ((تو)) در میان ((ما))

نباید رخنه اندازد

نباید دشمن بد خواه

ز هم، ما را جدا سازد

به جان هم چرا افتیم؟

که ما در جسم هم، جانیم

برادروار و خواهروار

به راه صلح کوشانیم

۲۸ مرداد مصادف با استقلال افغانستان را به همه ی

هموطنان عزیزم تبریک و تهنیت عرض میکنم.

a22cx03.jpg picture by mahnaz_01

+ نوشته شده در  Fri 17 Aug 2007ساعت 16:33 به قلم مهناز خانومی  | 

 

در غروب نگاه مسافر زوزمه ای است اما سرشار از سکوت.

در طلوع خنده ی آسمان،زهری است اما،بی تکلف و صبور.

و جرعه ای از این ثانیه های وحشت انگیز را به مهمانان غربت همیشگی هدیه میکند.

- ترس از پذیرفته نشدن

- ترس از نماندن

- ترس از شروع یک قصه ی تلخ و سنگین،یا سکوتی محض........

شاعر کوله بارش را برداشت. اینجا سرزمین غربت است. وقتی گام در سرزمین

بی کسی ها می گذاری!

پس اینجا ، وطن نیست..........

شاعر بگو:

ـ بگو که کودکان بامیان دیگر اینجا نمی خندند........

گلهای همیشه سرخ کابل اینجا بی بهارند و کوچه های هزار توی شهر ها،

بوی کوچه پس کوچه های غزنی را نمی دهند!

کبوتر های سخی مزار را میهمان دانه های گندم کن تا برای

لحظه ای هرچند کوتاه اما ماندنی اسیر غربت وطن نشوند.

اشک می غلتد و روح شاعر در جستوجوی بیکرنه های دیار به پرواز در می آید.

خدایا!این فاصله ها را- این سکوت را- این آیینه های جدایی غربت را بشکن!

تا از پس دود و غبار فرسنگ ها فاصله، چهره ی زیبا و آرام

گنبد های بلند و سر افرازش را ببینیم.

آن همیشه ی افتخار را.

سوگند که حتی کوهای سرافرازت ،لحظه ای سکوت و آرامش را تجربه نکردند.

دو رکعت نماز را برای وداع از آستان دیار میخوانم،

اینجا مسجد پل خشتی است.

اینجا، آغاز وصال حکایت دل است و وصال به معبود ازلی!

من نیز در پشت پلک رویاها ترا جسته ام.

پروردگارا! شاهدان همیشگی شهر میگویند:

- این دیار، آرامش را و طعم شیرین یکدلی را نچشیده است.

بار خدایا!تو که مروارید اشک های خسته دلان را ماوایی دیگری.

بر ساحل اندیشه های مواج شوری به پا کن و حرارت خورشید

مهربانی و یکدلی را در آن همیشگی گردان.

غم عشق ، حکایت فراق از دیار را تلخ تر میکند

 پس هجران این مهاجران خسته را دریاب.

قداست واژه ی وطن را به خاطر بسپار.

و عشق به وطن را در سینه پنهان نما اما پیوسته فریاد کن:

(( حب الوطن من الایمان)).

"کامله موسوی"

+ نوشته شده در  Wed 4 Jul 2007ساعت 20:42 به قلم مهناز خانومی  | 

 

بابا یه اسمی واسه این گروه انتخاب کنین

حالا من سه تا اسم پیشنهاد میکنم

تو نظر محبت کنین و بگین کدوم بهتره

ممنون میشم:

۱- فرزندان افغان

۲- از نسل آریا

۳- دلدادگان وطن

اگه نظر بدین واقعا لطف کردین

 

+ نوشته شده در  Mon 25 Jun 2007ساعت 19:39 به قلم مهناز خانومی  | 

13.jpg
+ نوشته شده در  Wed 9 May 2007ساعت 19:3 به قلم مهناز خانومی  | 

 

خوشا کابل، خوشا آب و هوایش

خوشا پغمان و  باغ با صفایش

خوشا بابر، خوشا دارالامانش

ز آسیبش نگه دارد خدایش

به هر جا میگذارم پای خود را

دل من می تپد هر دم برایش

سرو جانم به قربان وطن باد

هزاران همچو من بادا فدایش.

M&M

 

+ نوشته شده در  Sun 29 Apr 2007ساعت 19:31 به قلم مهناز خانومی  | 

 

دل می برد ز دستم یاران دیار کابل

شاید بهشت باشد باغ بهار کابل

از روح حضرت لیث هم از تمیم انصار

روشن شده چراغی در هر مزار کابل

چون کوه آسمانی صد آسمان خراش است

سر بر فلک کشیده این کوهسار کابل.

 

M&M

 

+ نوشته شده در  Sun 29 Apr 2007ساعت 19:16 به قلم مهناز خانومی  | 

 

آسیا یک پیکر آب و گل است

کشور افغان در آن پیکر دل است

از فساد او فساد آسیا

در گشاد او گشاد آسیا

تا دل آزاد است آزاد است تن

ورنه گاهی در ره باد است تن

همچو تن پابند آیین است دل

مرده از کین زنده از دین است دل

قوت دین از مقام وحدت است

وحدت از مشهود گردد ملت است.

 

M&M

+ نوشته شده در  Tue 17 Apr 2007ساعت 17:9 به قلم مهناز خانومی  | 

 

سلام به همه هموطنان عزیزم و کسانی که از این وبلاگ دیدن میکنن

همانطور که میدونین سال ۲۰۰۷ به سال مولوی نام گرفته

اما برای من یه سوالی پیش اومده میخوام اینجا مطرح کنم تا نظراتتونو بدونم اونم اینه که:

هویت و ملیت مولانا جلال الدین محمد بلخی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس درباره ی هویت و ملیت مولانا جلال الدین محمد بلخی نظر بدین

ممنون میشم که نظر بدین.

بای

 

+ نوشته شده در  Tue 6 Mar 2007ساعت 19:23 به قلم مهناز خانومی  | 

 

بيا به ياد هم آريم، فصل ماتم را

دوباره زار بگرييم اين محرم را

بيا دوباره از آن طفل بي پدر گوييم

و با غريبترين مادر از پسر گوييم

ببين كه در حق ما ظالمان چه ها كردند

و صد عمارت ديگر ز خون بنا كردند

بيا ز قيد منيت دمي رها باشيم

و تا هميشه عزادار لاله ها باشيم

بيا چو عشق بخوانيم ياد ياران را

بيا كه فاش كنيم آرزوي باران را

بيا كه سرخي گل را ز ياد هم نبريم

و رستخيز اگر شد، متاع، كم نبريم

بيا دوباره بناليم غارت گل را

بيا كه باز بفهميم اشارت گل را

                                    استاد براتعلی فدایی هروی

+ نوشته شده در  Thu 8 Feb 2007ساعت 15:18 به قلم مهناز خانومی  | 

 

گل خانه ی من صدای باران وطنم

دست من و تو جدا ز یاران وطنم

هر سو که روم صفای چشمان تو نیست

کی می رسد این غزل به پایان وطنم ؟

 

بی نام تو دل چگونه آغاز شود

بی تو،دل من به روی غم باز شود

مرغ دل من به اوج پامیر خوش است

ای کاش که دوباره فصل پرواز شود

 

دستان پر از بهار تو خانه ی من

ای جان من ای بهار جانانه ی من

هر جا که روم خوشم به یاد چمنت

دستان پر از گل تو بر شانه ی من

 

مگذار صفای دیده ات رنگ شود

مگذار دوباره شیشه و سنگ شود

بگذار تو را بخوانم از فاصله ها

مگذار دلم برای تو تنگ شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 23 Jan 2007ساعت 18:49 به قلم مهناز خانومی  | 

من آمده ام 

              از تو بگوی

از تو بخوانم

                               از تو بشنوم

من آمده ام،با گلواژه ی نامت بهار بنویسم .

با قله هایت اوج را معنی کنم ،

با رودهایت دریا بسازم.

من آمده ام ،

از هر کرانه ات مشتی بردارم و سرشت عشق را بنا کنم .

من آمده ام ،با دریچه آواز کلکین آرزوهایم را ،به روی آفتاب شرقی تو باز کنم.

من آمده ام

            با تو بمانم

                           در تو بمیرم

                                                و از تو برخیزم.

ای سرزمین عشق

                         ای قلب آسیا

                                              ای افغانستان.

                                                                        

+ نوشته شده در  Wed 17 Jan 2007ساعت 19:4 به قلم مهناز خانومی  | 

 

دوباره سوی تو برگشتم دوباره کشور تنهایم

شبی که بار سفر بستم نگفتمت که همی آیم

نگفتمت که پس از طوفان پس از شقاوت این دوران

به کوهسار تو می پیچد صدای هی هی و هیهایم

شب دراز غریبی را بدین بهانه سحر کردم

که صبح روشن فردا دوباره پیش تو می آیم

هنوز یاد دل انگیزت هنوز عشق بلا خیزت

نرفته از سر این عاشق هنوز بر سر این سودایم

به روزگار غم و غربت در آن خرابه پر محنت

هماره یاد تو روشن داشت چراغ آن شب یلدایم

به رغم آن شب بی شادی به مرگ آن شب بی باران

بخند که بخندد گل،بخند میهن زیبایم.

 

 

+ نوشته شده در  Wed 10 Jan 2007ساعت 19:2 به قلم مهناز خانومی  |