در غروب نگاه مسافر زوزمه ای است اما سرشار از سکوت.
در طلوع خنده ی آسمان،زهری است اما،بی تکلف و صبور.
و جرعه ای از این ثانیه های وحشت انگیز را به مهمانان غربت همیشگی هدیه میکند.
- ترس از پذیرفته نشدن
- ترس از نماندن
- ترس از شروع یک قصه ی تلخ و سنگین،یا سکوتی محض........
شاعر کوله بارش را برداشت. اینجا سرزمین غربت است. وقتی گام در سرزمین
بی کسی ها می گذاری!
پس اینجا ، وطن نیست..........
شاعر بگو:
ـ بگو که کودکان بامیان دیگر اینجا نمی خندند........
گلهای همیشه سرخ کابل اینجا بی بهارند و کوچه های هزار توی شهر ها،
بوی کوچه پس کوچه های غزنی را نمی دهند!
کبوتر های سخی مزار را میهمان دانه های گندم کن تا برای
لحظه ای هرچند کوتاه اما ماندنی اسیر غربت وطن نشوند.
اشک می غلتد و روح شاعر در جستوجوی بیکرنه های دیار به پرواز در می آید.
خدایا!این فاصله ها را- این سکوت را- این آیینه های جدایی غربت را بشکن!
تا از پس دود و غبار فرسنگ ها فاصله، چهره ی زیبا و آرام
گنبد های بلند و سر افرازش را ببینیم.
آن همیشه ی افتخار را.
سوگند که حتی کوهای سرافرازت ،لحظه ای سکوت و آرامش را تجربه نکردند.
دو رکعت نماز را برای وداع از آستان دیار میخوانم،
اینجا مسجد پل خشتی است.
اینجا، آغاز وصال حکایت دل است و وصال به معبود ازلی!
من نیز در پشت پلک رویاها ترا جسته ام.
پروردگارا! شاهدان همیشگی شهر میگویند:
- این دیار، آرامش را و طعم شیرین یکدلی را نچشیده است.
بار خدایا!تو که مروارید اشک های خسته دلان را ماوایی دیگری.
بر ساحل اندیشه های مواج شوری به پا کن و حرارت خورشید
مهربانی و یکدلی را در آن همیشگی گردان.
غم عشق ، حکایت فراق از دیار را تلخ تر میکند
پس هجران این مهاجران خسته را دریاب.
قداست واژه ی وطن را به خاطر بسپار.
و عشق به وطن را در سینه پنهان نما اما پیوسته فریاد کن:
(( حب الوطن من الایمان)).
"کامله موسوی"